دل و باران

از دلتنگی می پرسی؟؟

دلتنگی که دور بودن نیست

یعنی با دور بودن شروع نمیشود

دلتنگی آن لحظه ای ایست که می دانم می روم و

تو می مانی

دلتنگی یعنی تقدیر برایم رفتن را می خواهد و

دلم ماندن با تو را بیصدا اما بلند فریاد می کند

دلتنگی یعنی خداحافظی من از تو برای آخرین بار

وقتی نمی دانی که آخرین باری است که

چشمانمان هم صحبت میشوند

دلتنگی یعنی شوق ماندن در لحظه رفتن

دلتنگی یعنی اصرار بر کلمه من دیگر باید بروم...

دلتنگی یعنی از همین حالا هم که نرفته ام

از همین لحظه که هستی و می خندی

برایت دلم تنگ شده است!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۱ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط ف. هدایت نظرات ()

در غیبتهای توچیزی است

چیزی به وسعت تنهایی من

چیزی به رنگ غم

چیزی برای گریستن

 

در نبودنت حرفهایی است

و جای توکه خالی است

وقتی نیستی به یاد من باش

بیا غیبت نکن

                 بیا برایم بمان و حاضر باش.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط ف. هدایت نظرات ()

روزها، ماه ها و حتی سالها

برای فهمیدن کافی نیست

چه کسی باور میکرد اینگونه بگذرد

احتمالا هیچ کس!!!

باورم آبی نیست

اما بالهای خسته ای مرا یاری می کنند

بالهایی که نمیدانم تا کجا اما آرامش هستند

گمان میکنم چون گنجشکانی بی تاب

در میان شاخه های رقصان،

در به در در پی

جایی هستم برای ماندن

برای فهمیدن

ودرک عمیق لحظه هایی بی وقفه پر ازدحام

باید ایستاد

حتی اگر رگهای پرشورم یخ بزنند

می خواهم بمانم

هرچند دلتنگی رهایم نمیکند

و به دنبال تو

بهانه ای برای یک لبخند خواهم آمد

حتی اگر آوارگی ام همیشگی باشد.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۸ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط ف. هدایت نظرات ()

شاید دمیدن گل و

آواز گنجشک و سبز شدن

همه نشان بهار باشد

ولی

بهاربرای من

یعنی با تو بودن

با تو نفس کشیدن

یعنی مرور خاطرات خوب و حتی تلخ

بهار برای من

یعنی می خواهم دستانم را به دستانت گره بزنی

و در چشمانت خیره شوم

بهار برای من

یعنی با من بمان و با من خاطره بساز

بهار می آید و این یعنی

تو در راهی، به پشت در می رسی

در می زنی

و مرا غرق می کنی در تازه شدن

نو می شوم از تو

لبخندمان شکوفه میدهد

امید باریدن می گیرد

و زیباتر از این بهار مگر فصلی هست؟!

و زیباتراز این حال مگر احوالی هست؟!

بهار می آید

بها می آید...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٩ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط ف. هدایت نظرات ()

من خداوندگار رویاهای خیالی ام

بگذار تو را دوباره خلق کنم

بگذار سرنوشتت را این بار من بنویسم

می خواهم لبخندت را نقش زنم

و تردیدهایت را پاک کنم

می خواهم ابرهای غصه را از دل تو

دور کنم تا به باغ عشق ببرم تو را

هر روز را به شیوه ای نو خواهم آفرید

تو را بالهایی خواهم بخشید که پر بگشایی

و سینه ای خواهم دادتا قلبی سرشار

از عشق را در آن تجربه کنی

زندگی را برایت واقعی خواهم سخت

در سرزمین خیال

*****

بگذار تو را دوباره خلق کنم

همین یکبار معجزه را باورکن

سلامی دوباره معجزه می کند

بیا به هم سلام کنیم

بگذار تو را دوباره خلق کنم در سرزمین خیال...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ توسط ف. هدایت نظرات ()

دیگر نه قلبم برایت می تپد

نه با خاطراتت نبضم به شماره می افتد

نه با آوردن نامت نفس نفس می زنم

و نه حتی باور می کنم که روزی تو را می شناختم

حالا اگر من هم بخواهم

دلم در زبرزمبن تنهای اش پنهان شده

و خود را اسیر کرده است.

گاه که پاپی اش می شوم

گاه که ساده می شوم

نامهربانی اش را بهانه می کنم

و سراغ محبت را می گیرم

اما هربار

مرا از خود می راند

×××××

دیروز غروب دوباره اصراش کردم

تمنا کردم

در انتها رازی شد و در گنجه ای را گشود

و از آن میان

گل غرور پرپر شده ای را نشانم داد

و های های گریست....

وگریست....

×××××

می بینی حالا حتی اگر خبر بازگشت تو

در کوچه های بی قراری گسترده شود

نه دلتنگ می شوم

نه بی قرار می شوم

ونه بی پروا

×××××

دیگر تا ابد در کنار دلم خو اهم ماند

می خواهم کاری کنم

تا زخمها خوب شوند

می خواهم تمنا کنم تا لبخند بزند

 می خواهم دوباره بذر غرور بکارم

شاید تا بهار گلی تازه رویده باشد.....

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۸ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط ف. هدایت نظرات ()

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٩ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط ف. هدایت نظرات ()

کاش و این همه شایدها را

بگذار و برو

می خواهم به حتم برسم

کاش تردیدهایم بی دلیل بودند

آه ...که نیستند....

 

بازهم گام برمی دارم

تا شاید به حتم برسم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٦ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط ف. هدایت نظرات ()

گفته بودی که باز می گردی

 خیلی زود.

یادت هست ، وقت رفتن

گفتی بر می گردم

اما رفتنت همان و بازگشتنت خدایا

دلم تنگ شده

دلتنگ برای لبخندت ، چشمانت ، دستانت

روح مهربانت

دلم تنگ شده،رفته ای و من مانده ام چشم به راه

شاید با خود می گویی

هنوز زود است تا برگردی

اما

شاید دیگر وقت آمدن باشد

می دانی ، نه نمی دانی

کوچه ها پر مه و قلب بی تاب و

نسیم زودگذر است

تو نمی خواستی به این

نسیم های زودگذر دل ببازم

تو نمی خواستی با این روزهای ناامیدی تنها شوم

تو نمی خواستی که قلبم بشکند

تو ....

هرگز نمی خواهی

 

 برگرد

لبخندت را نثارم کن

عشق را دوباره زمزمه کن

آخر دلم تنگ شده.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٦ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط ف. هدایت نظرات ()

من از فرداها می ترسم

مرا در سیاه چاله های دیروز

در لحظه های گذشته

و تبسم های تمام شده زندانی سازید

مرا به فرداها راهی نیست

مرا به دیروز رهنمون شوید.....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۸ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط ف. هدایت نظرات ()

در گذشته های دور

آسمان مهربان تر بود

ابر سپید و رها بود

زمین سبز بود و با سخاوت

خورشید گرم بود

و باد همواره قاصدک هدیه می آورد

و قاصدک

پیغامی داشت.

در گذشته های دور

غنچه تنها نبود

چشمه اگر بی تاب می شد

با دستان جوی به دریا می رسید

 در گذشته های دور

اگر شب در حیاط دل چادر می زد

ستاره ای بود که چشمکی بزند

صورتی بود که لبخندی هدیه دهد

دستی بود که دستانت را لمس کند

 

در گذشته های دور

باورهایی بود

رویا هایی بود

دلی بود- شوری بود- احساسی بود- تویی بود

 در گذشته های دور

نفس بود و هوا را می شد ارزان خرید

 

گذشته ها پرزدند

زمان تند تند ره سپار تاریخ شد

و اکنون، خالی شد از تمامی  آنچه می پرستیدیم

نمی خواهم از فردا یادکنم

چون از تاریخ می ترسم و از زدن مهر تمام شد بر لحظات بیزارم

 

فردا شاید نویدی باشد

خبری باشد

احساسی باشد

اما من اکنون زنده ام!!!

 

در گذشته های دور

شعر بود

اما اکنون خطی است

و فردا

شاید تنها نقطه ای.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۱ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط ف. هدایت نظرات ()

دور دست را بنگر

آبی دریا را

آن طرف یک قایق

می خورد تاب به موج رقصان

دور دست را بنگر

آبی رویا را

که در آن بین حقیقت و توهم

فقط یک راه است

ساده اندیشی و رک گویی و بی پروایی

دور دست را بنگر

عشق را باز ببین

عشق موجودی یک انبار است

قلب من انبار است

و تو که صاحب آن

و چه کم می شود اگر برگیری و دگر

پس ندهی

دور دست را بنگر

که در آن جا هر روح می کند نقاشی

آبی وقرمز و زرد

سبز و خاکستری و گاه سپید

دور دست را بنگر

که در آن جا من هم به تو خواهم نگریست

به همانجا که در آن

آبی رویاها می شود طرح حقیقت

می شود شور ،نشاط

می شود کشتن تلخی و ناکامی ها

می شود قله عشق ،فتح یک لحظه ناب

من فقط می دانم

که تو باید به وجودت برسی، به لطافت

به محبت، به رهایی برسی

دوردست را بنگر

آبی رویا را

که فقط می دانم

تو باید به فردا نگری.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٦ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط ف. هدایت نظرات ()

از زمانی که چشم گشوده بود

خورشید پشت ابرهای سنگدل نامهربانی در حال پرپرزدن بود

و قلبش از هراس دستی که ماه آسمان شبهای تنهایی اش را بچیند لرزان

مسیر زندگی در انتهای جاده هایی رخ می نمود که ساربان در کنکاش راه هایی که

رفته بود و نرفته بود او را همراهی می کرد

گلبرگهای آلاله که در آرزوهای محالی دست نیافتنی قد می کشیدند

او را با خود بردند

و  آموخت که آرزوهای محال پشت کوههای سرزده از ناکجا نیستند

آبها جاری بودند روان می رفتند و بی دغدغه می خواندند

انگار همه ذرات هستی از رفتن سرشار می شدند

و او هبوت کرده بود زیر سایه برگی کوچک

تا پناه جانش باشد

*****

قلبش دیگر هراس ماه و مهتاب نداشت دیگر در هراس واقعی

شبهای تنهایی در حضور ماه هم گم می شد

دیگر مجال کنده شدن از هیچ نبود

سنگینی سالهای طی شده را  در هم آغوشی بازوان نحیفش

با صبر بارها آزموده بود

و از احساسش در تمامی گذرگاه های بارانی برای تمام مرغکان بی پروای پر پرواز

آواز سر داده بود

و گفته بود که جوانی اگرچه کوتاه نبود

ولی من به سرعت پیر شدم

....

****

قصه اش کوتاه بود یا بلند

گذشت....

هنوز هم ناگاه صدای تپشی آرام وکند از قلبی خسته در سرسرای

زمینهای خیس از باران شنیده می شود

آوایی که روزی چشم گشود

و روزی در انتهای دره سینه ای سرشار از فریادهای سکوت آرمید.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٠ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط ف. هدایت نظرات ()

اگه اینکه من شبیه تو می شم و تو شبیه من عشق نیست، پس چیه؟

اگه اینکه من بدون تو معنی نداره و تو بدون من معنی نداره عشق نیست ،پس چیه ؟

اگه اینکه تمام راه­های من به تو ختم می شه و تمام راه­های تو به من ختم می شه عشق نیست،پس چیه؟

اگه اینکه افکار من رو همون موقع تو می گی عشق نیست، پس چیه؟

اگه اینکه همیشه حرفی یا خاطره ای داریم که برای هم تکرار کنیم و بخندیم عشق نیست، پس چیه؟

اگه اینکه توی توهمات هم یا توی تحمل دردها با هم همراه می شیم، عشق نیست....

اگه اینکه من عادت کردم به تو فکر کنم و تو عادت کردی من رو از یاد نبری،عشق نیست..

پس بگو عشق چیه؟؟؟

راستی اگه اینکه تونستیم موسیقی کلام هم رو درک کنیم و هر کلمه ، حرکت یا احساسی برامون معنی داشت،عشق نیست،....

پس چیه؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٧ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط ف. هدایت نظرات ()

من از درک عمیق دستهای خسته بیدهای مجنون آمده ام

همان ها که دیگر امیدی بر التماس و خواهش در دلشان نیست

من از میانه جاده های بی مقصد

و از کرانه مرزهای ناپدید آمده ام

کوله بارم را در دشتهای پر شقایق جا گذاشته ام

دستانم خالی است...

 

در همان روزهای نخستین بود

در همان ابتدای خروش

که موسیقی مواج ذهن های نا آرام  نامه ای سرگشاده شد

به کوهستان قد علم کرده در برابر خورشید

 

پس از آن بود که می خواستم از زیستن بیاموزم و

چه بسیار دانستم که نمی دانم و نمی دانی و نمی داند

که چیست.....

و از برای کیست...

 

قطرات باران که نم نم بر روزنه های قلبم نشست

تاب نیاوردم

رشته های افکارم از هم گسست

و دیگر هیچ از من نماند

 

و من دوباره پیداشدم از سرزمینی مه گرفته

که لحظه های چرخش من به من ، شتابی بی حد داشت

و لحظه های عبور من به ما

و رسیدن تو به ما

کند تر از هزار سال کهکشانی بود

 

اکنون اگر بازگشته ام

اگر بازهم در معنای کلام

 در درک ابتدایی ترینها به جامانده ام

مرا نادیده مگیر

که چه بسیارحرفها که نیازموده ام

چه بسیار که ندیده ام

چه بسیار که نگفته ام

اما بسیار دانستم که نمی دانم و نمی دانی و نمی داند

که چیست.....

و از برای کیست....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٤ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط ف. هدایت نظرات ()

کوچک بود

 بسیار کوچک

خوب می دانست

دلش می خواست بزرگ شود

دستانش را بالا ببرد

و همچون گذشته در آغوشش بیارامد

 

دلش می خواست

ای کاش می شد دستش را بالا بگیرد

چشم در چشم بدوزد

لب بگشاید و

فریاد کند....

فریاد کند....

می دانست عطرهوس نزدیک بود

نزدیک نزدیک

اما باورداشت

عطر نفس های پاکش بال پرواز است

نه قفل قفس

 

کوچک بود

کوچک بود

 

دلش می خواست باور کند

همه چیز همچون رویاهایش خواهد بود

همچون تمام رویاهایش

در آغوش او

 

اندکی نگذشت تا دانست

مکان عشق قلب کوچکی است

به پهنای اقیانوس خیال

به سخاوت مهربانی باران

و

لطافت بوسه ای کوچک از یک پروانه

                                                               همین.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٠ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ توسط ف. هدایت نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط ف. هدایت نظرات ()

باریدن که می گیرد

زنده می شوم و نفس می کشم

آمده بود

تازه شدم از بودنش

غبارهای دلم شسته

زندگی دوباره خواستنی

و عشق گوارا بود

کوتاه بود اما همین هم خود غنیمتی است

در این فصل گرم

در این تیره روزی های زمین....

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط ف. هدایت نظرات ()

خسته ام و مثل همیشه دلتنگ

وقتی تو هم نیستی که دیگر از حالم مپرس

در این روزهای پرغبار با آسمانی مه گرفته و پر دود

سراغ دل مرا که نمی گیری لااقل لطفی به

این چمن های تشنه کن

و گوشه چشمی به این زمینه تن خسته و تنها کن

آری خسته ام و تو هم که نمی آیی

باز هم بهانه تو را دارم

و مثل کودکی بیمار بی تابی تو را می کنم

سنگدل نبوده ای اما نمی دانم تو را چه می شود!!!

 دیگر در بهار هم سراغی از ما نمی گیری

ولی باور کن که خسته ام

و این چشمان خشکیده هم دریا نمی شوند

آنها هم ناسازگارند،می گویند اگر تو نباشی

چگونه باشند؟؟!

*********

کوتاه بگویم که همه اینجا  منتظریم

و من هم که ....


با همه ی این اوضاع و احوال می دانم که بازهم نمی آیی

نه نمی آیی دور شده ای دور

اما "باران من" قلب خسته ام

این روزها تمنای تو را هزار بار بیشتر از قبل می کند

بیا و ببار

خسته ام و مثل همیشه دلتنگ

و در انتظار تو....


نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٧ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط ف. هدایت نظرات ()

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
 بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
 تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
 که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
 چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
 که این یخ کرده را از بیکسی" ها "می کنم هرشب
 تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
 حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
 چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٦ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ توسط ف. هدایت نظرات ()


Design By : Pichak